ضمن تذکر این موضوع که نقطه چهارم انتهای خط بالا نقطه سر خط است ُ عرض شود محضرتون که یه روزی خداوند از روح خودش در بشر دمید و او آدم شد به این خاطر که ظرفیت انسان شدن در او بود به همه فرشتگان فرمود که به این موجود جدید سجده کنید. و همه اطاعت کردند الا شیطان ....
در انتهای خط فوق نقطه چهارم از دستم در رفته و به منزله نقطه سر خط نمی باشد و الغرض اینکه آنچه اسباب عصیان شد برای شیطان همانی است که اکثرا حسد به آن گفته اند. و ظریفا به واژه حسد از غیرت شیطان سخن گفته اند که به نظر نگارنده این اخیر درست تر است.
می گویند شیطان چند هزار سال خدا را عبادت کرده بوده است!! این عبادت یک جریانی است که میان عبد و معبود اتفاق می افتد. و این عبد یعنی برده که اهل فرنگ به او میگویند اسلیو. و این یعنی کسی که از خود اختیاری ندارد و همه اختیار در دست آن معبود است که مراد ما در اینجا ...
عارضم خدمت رفقای عظیم الشان که یک شبی بود از همین شبهایی که پای تلویزیون (رسانه آقا ضرغامی) صرف می کنم که یک آقایی از توی این تلویزیون حرف خوبی زد و معلوم بود که آدم با شعوریه حالا از کجا راهش به اونجا افتاده بود ا... ه یعلم. به هر حال حرفش این بود که...
خوشحالم که قسمت شد در آخرین لحظات روز خبرنگار وبلاگم رو آپ کنم و لذا آنچه می نویسم به همین مناسبت می باشد.
ببینید یک پزشک رسالتش درمان بیماران بر اساس تشخیص خودش است و یک مهندس ساختمان رسالتش این است که برای انسانها یکی از نیازهای اولیه حیات را که همان مسکن است را بر اساس آنچه سلیقه و علمش به او القا می کند بسازد. و یک خبر نگار رسالتش این است که اطلاعات درست را بر مبنای آنچه می اندیشد به آدمها بگوید تا ایشان بتوانند در یک فضای شفاف و قابل درک زندگی کنند و تصمیم بگیرند. و بدیهی خواهد بود که همه اینان زمانی می توانند آنچه رسالتشان در این دنیا هست را به درستی انجام دهند که اولا در آنچه می کنند امانت دار باشند. یعنی اگر ما یک مهندس را فرض کنیم که نه بر مبنای علم عمران که بر مبنای منافع شخصیش ساختمان می سازد طبیعتا او را شایسته وظیفه ای که بر عهده دارد نخواهیم دانست. خبرنگار هم همین طور است حتی اگر اشتباه کند مهم این است که همان چیزی را برای ما نقل کند که فکر می کند درست است. و البته که ثانیا آن اولا این خواهد بود که در انتقال آنچه فکر می کند درست است آزاد باشد.
امروز که گذشت آنهایی که یادشان بود اس ام اس تبریک فرستادند که یکی از اون قشنگاشو که دوست عزیزم مهدی امیری فرستاده براتون می نویسم:
دم هرچه رفیقه گرم
کمر هرچه نا رفیقه خم
رویه هرچه بی مرامه کم
برای دشمنات آرزوی زلزله بم
زیر چشم دشمنات نم
ایشالا نبینی غم
چون حوصله ندارم و در اعتراض به اینکه کولر خونمون سر و صدای زیادی داره و اعصابمو خراب کرده و باید کلی پول بدم که یکی بیاد درستش کنه این پست ادامه مطلب ندارد.
بنده خودم تقریبا هر روز به این سایت بی بی سی با بک اسلش پرشین سر می زنم و اتفاقا از مطالب آن نیز تا حدی استفاده می کنم و حتی ....
آنچه در زیر می خوانید می خواهد به شما بگوید که این آقا محسن رضایی "دامت افاضاته" هم آدم خوبی ست و هم علارغم جنبش گاگولیت (روشنفکری) ایران بلد است که شرایط را تحلیل کند و بر مبنای آن تصمیم بگیرد.
محسن رضایی به نتیجه انتخابات معترض است و هنوز به نامزد منتخب تبریک نگفته است. اما اعتراض وی یک اعتراض در چهارچوب زمین بازی است و خیلی به موقع خط حرکت خود را از دیگرانی که قواعد از پیش تعیین شده این رقابت را نادیده گرفته اند جدا کرده است.
اصلا حوصله صحبت راجع به اینکه اینهمه نبودم و چه می کردم ندارم که اگر قسمت با ش و رفقا دعا کنند باز هم می خواهم بیهوده از این وانفسا سخن گویم. انشا ا...
آقا جان خدا وکیلی پر رو تر از این صدا و سیمای محترم تا به حال ندیده ام البته شاید هم دیده ام اما این هم جزء نوبر های روزگار ماست.
امروز سالمرگ مرحوم علی حاتمی بود و این مجموعه پر رو به این مناسبت برنامه ای را تدارک دیده بود که الان نزدیک به نیم ساعت از پخش وقیحانه آن می گذرد. اینکه چرا وقیحانه را در پست قبلی می توان فهمید و باز هم خدا وکیلی شما بگویید آیا کسی در این مملکت هست که به طور دقیق بداند که دارد چه کار می کند؟
نقل این یادداشت هم نقل همان جمع رفقای اهل نظر و خطر سابق است. چراکه اینبار نیز ایشان اسباب نگارش این بیهوده سخن کوتاه را فراهم کردند.
همینطور اتفاقی امروز در جمع این رفقا قرار گرفتم و مشغول سخن پراکنی از این سو و آن سوی جهان بودیم که یکی از ایشان که قویا بزرگ جمع ما نیز به حساب می آید به فیلم دلشدگان ساخته مرحوم علی حاتمی که جمعه شب با وضع منزجر کننده ای از شبکه سوم سیما پخش شد اشارتی نمود. اشارتی همچون اشارت آن پیر اندر خرابات. به این مضمون که وا اسفا از این مملکت بی فرهنگ و وامصیبتا از این صدا و سیمای بی آبرو و بدبخت به آن فرهنگی که ما دم به ساعت از آن دم می زنیم. جریان از این قرار است که این صدا و سیمای جمهوری اسلامی محترم در راستای نمایش فیلم های با اصالت ایرانی و برای دلخوشی تک و توکی هموطنان عشق فیلم (تک و توک از آن جهت که عموم ملت شریف ایران بیش از هر چیز در رادیو و تلویزیون خواستار پخش مکرر خطبه های نماز جمعه تهران و همپنین اخبار مربوط به فلسطین می باشند) و پس از تبلیغات بی وقفه فیلم دلشدگان را که به حق یکی از شاهکار های فیلمسازی در ایران به حساب می آید پس از سال ها خاک خوردن در انبار منزل حضرت جناب اعلی مقام و مرتبه آقای ضرغامی (با عرض پوزش معرفی ایشان به روش خود برادران صدا و سیما انجام شده است) در شبکه سه نمایش داد. نمایشی که قطعا تنها به درد عمه همین آقای فوق الذکر می خورد چراکه تمام صحنه های جذاب و دیدنی فیلم که با روند آن ارتباط مستقیم داشت بدون دلیل و به طرز وحشیانه ای حذف شده بود و که اگر سابقا چند باری دلشدگان را ندیده بودید این اثر ارزشمند را با زندگی نامه خود جناب مزبور اشتباه می گرفتید. فقان پیر جمع ما نیز از این رو بود که اینان چگونه به خود اجازه می دهند که با فرهنگ این مملکت به این ترتیب بازی کنند و آثار ارزشمند به جا مانده از بزرگان فرهنگ و هنر را چنین مثله شده و چونان که شایسته خودشان است به فرزندان امروز ایران عرضه نمایند. لذا چقدر جای تاسف دارد هنگامی که بر بالای دماوند بایستی و به دشت بی فرهنگی جامعه ایران بنگری.
(به نشانه اعتراض به توسیع سوراخ لایه اوزون این پست فاقد "ادامه مطلب" می باشد)
ده سال پیش بود که یک آقایی که یک روز ی وزیر بود و آخوند هم بود همچنین سید بود و در کتابخانه ملی هم مشغول بود و خیلی چیز های دیگر هم می بود آمد که رئیس جمهور باشد. حقیقت ماجرا این است که هرچه فکر کردم و این در و آن در زدم که شاید بتوانم یک مطلبی به قائده مطالب پیشین برای آن سید و آن روز به یاد ماندنی بنویسم نهایتا به این نتیجه رسیدم که این حکایت به اندازه ای تراژیک و غمناک است که به هیچ عنوان با خزئبلات رایج در این وبلاگ جور در نمی آید. لذا بهتر دیدم که به غزلی از مرحوم شاعر لب دوخته فرخی یزدی اکتفا کنم و صد افسوس را آغاز گر این جمله سازم که ای کاش آن سید مزبور قبل از هر چیز این غزل فرخی را می خواند و یا اینکه ای کاش حقیر در آن دوران به شغل شریف وبلاگ نویسی مشغول بودم که شاید آن سید خوش سیما حد اقل به جای خواندن فرخی وبلاگ بیهوده سخن مرا می دید و تورق می نمود.(این آخری مصداق بارز از آب گل آلود ماهی گرفتن است)
ضمن آینکه سالگرد فتح خرمشهر هم مبارک باشد، چه خوش گفت فرخی یزدی که...
اولا اینکه از رفقای نظر ده نظ پرور بسیار سپاسگذارم. ثانیا خطاب به بیتای عزیز اینکه عرایض حقیر صرفا در تقبیح ماجرا بود نه در تشریح آن و چقدر هم دلم می خواهد درباره زنان هم کمی بنویسم که می نویسم و خدا کند که بخوانی.
بهار بهار بهاره، روابط ایران و آمریکا دوباره. اوایل بهار سال گذشته بود که مقامات محترم و معمم! دو کشور آمریکا و ایران تصمیم گرفتند هر آنچه که از اختلاف و تعارض منافع که با یکدیگر دارند به کناری گذارند و از روی انسان دوستی و مسلمانی! هم که شده بنشینند پشت یک میز دراز و تنها برای بهتر شدن وضعیت فلک زدگان عراقی گفتگویی صمیمانه بکنند. حالا اگر این گفتگو در آن مسائل نه چندان مهم فی مابین هم موثر افتاد آن دیگر بحثی جداست. عراقی ها داشتند میز دراز را فراهم می کردند که یک دختر خانم سیاه پوست احیانا باکره ناگهان در مجلس نمایندگان ایالات متحده حاضر شد و موضوع را که قرار بود سکرت(آن سوی پرده) باقی بماند فاش کرد. دولتمردان ایرانی نیز از آنجایی که اساسا با نمایان شدن هر چیزی که قبلا پشت پرده بوده است مخالفند ، علارغم قلیان احساسات انسان دوستانه شان با حضور در پای آن میز دراز مخالفت کردند و موضوع را منتفی دانستند. اوضاع به همین منوال بود...