اصلا حوصله صحبت راجع به اینکه اینهمه نبودم و چه می کردم ندارم که اگر قسمت با ش و رفقا دعا کنند باز هم می خواهم بیهوده از این وانفسا سخن گویم. انشا ا...
آقا جان خدا وکیلی پر رو تر از این صدا و سیمای محترم تا به حال ندیده ام البته شاید هم دیده ام اما این هم جزء نوبر های روزگار ماست.
امروز سالمرگ مرحوم علی حاتمی بود و این مجموعه پر رو به این مناسبت برنامه ای را تدارک دیده بود که الان نزدیک به نیم ساعت از پخش وقیحانه آن می گذرد. اینکه چرا وقیحانه را در پست قبلی می توان فهمید و باز هم خدا وکیلی شما بگویید آیا کسی در این مملکت هست که به طور دقیق بداند که دارد چه کار می کند؟
در این مدت که نبودم به اندازه موهای سرم موضوع جمع شده که جان می دهد برای بیهوده سخن لذا لازم ذکر خواهد بود که عرض کنم موضوع پست بعدی را همینجا اعلام خواهم کرد.(می بینید که ما چقدر کارهای مختلف بلدیم بکنیم؟)
از شوخی گذشته پست بعدی را اگر زنده مانده بودم در این باره خواهم نوشت که هیچ می دانید حسین (ع) را هر روز در مقابل چشمان ما گردن می زنند و اهل بیتش را به اسارت می برند؟
نقل این یادداشت هم نقل همان جمع رفقای اهل نظر و خطر سابق است. چراکه اینبار نیز ایشان اسباب نگارش این بیهوده سخن کوتاه را فراهم کردند.
همینطور اتفاقی امروز در جمع این رفقا قرار گرفتم و مشغول سخن پراکنی از این سو و آن سوی جهان بودیم که یکی از ایشان که قویا بزرگ جمع ما نیز به حساب می آید به فیلم دلشدگان ساخته مرحوم علی حاتمی که جمعه شب با وضع منزجر کننده ای از شبکه سوم سیما پخش شد اشارتی نمود. اشارتی همچون اشارت آن پیر اندر خرابات. به این مضمون که وا اسفا از این مملکت بی فرهنگ و وامصیبتا از این صدا و سیمای بی آبرو و بدبخت به آن فرهنگی که ما دم به ساعت از آن دم می زنیم. جریان از این قرار است که این صدا و سیمای جمهوری اسلامی محترم در راستای نمایش فیلم های با اصالت ایرانی و برای دلخوشی تک و توکی هموطنان عشق فیلم (تک و توک از آن جهت که عموم ملت شریف ایران بیش از هر چیز در رادیو و تلویزیون خواستار پخش مکرر خطبه های نماز جمعه تهران و همپنین اخبار مربوط به فلسطین می باشند) و پس از تبلیغات بی وقفه فیلم دلشدگان را که به حق یکی از شاهکار های فیلمسازی در ایران به حساب می آید پس از سال ها خاک خوردن در انبار منزل حضرت جناب اعلی مقام و مرتبه آقای ضرغامی (با عرض پوزش معرفی ایشان به روش خود برادران صدا و سیما انجام شده است) در شبکه سه نمایش داد. نمایشی که قطعا تنها به درد عمه همین آقای فوق الذکر می خورد چراکه تمام صحنه های جذاب و دیدنی فیلم که با روند آن ارتباط مستقیم داشت بدون دلیل و به طرز وحشیانه ای حذف شده بود و که اگر سابقا چند باری دلشدگان را ندیده بودید این اثر ارزشمند را با زندگی نامه خود جناب مزبور اشتباه می گرفتید. فقان پیر جمع ما نیز از این رو بود که اینان چگونه به خود اجازه می دهند که با فرهنگ این مملکت به این ترتیب بازی کنند و آثار ارزشمند به جا مانده از بزرگان فرهنگ و هنر را چنین مثله شده و چونان که شایسته خودشان است به فرزندان امروز ایران عرضه نمایند. لذا چقدر جای تاسف دارد هنگامی که بر بالای دماوند بایستی و به دشت بی فرهنگی جامعه ایران بنگری.
(به نشانه اعتراض به توسیع سوراخ لایه اوزون این پست فاقد "ادامه مطلب" می باشد)
ده سال پیش بود که یک آقایی که یک روز ی وزیر بود و آخوند هم بود همچنین سید بود و در کتابخانه ملی هم مشغول بود و خیلی چیز های دیگر هم می بود آمد که رئیس جمهور باشد. حقیقت ماجرا این است که هرچه فکر کردم و این در و آن در زدم که شاید بتوانم یک مطلبی به قائده مطالب پیشین برای آن سید و آن روز به یاد ماندنی بنویسم نهایتا به این نتیجه رسیدم که این حکایت به اندازه ای تراژیک و غمناک است که به هیچ عنوان با خزئبلات رایج در این وبلاگ جور در نمی آید. لذا بهتر دیدم که به غزلی از مرحوم شاعر لب دوخته فرخی یزدی اکتفا کنم و صد افسوس را آغاز گر این جمله سازم که ای کاش آن سید مزبور قبل از هر چیز این غزل فرخی را می خواند و یا اینکه ای کاش حقیر در آن دوران به شغل شریف وبلاگ نویسی مشغول بودم که شاید آن سید خوش سیما حد اقل به جای خواندن فرخی وبلاگ بیهوده سخن مرا می دید و تورق می نمود.(این آخری مصداق بارز از آب گل آلود ماهی گرفتن است)
ضمن آینکه سالگرد فتح خرمشهر هم مبارک باشد، چه خوش گفت فرخی یزدی که...
اولا اینکه از رفقای نظر ده نظ پرور بسیار سپاسگذارم. ثانیا خطاب به بیتای عزیز اینکه عرایض حقیر صرفا در تقبیح ماجرا بود نه در تشریح آن و چقدر هم دلم می خواهد درباره زنان هم کمی بنویسم که می نویسم و خدا کند که بخوانی.
بهار بهار بهاره، روابط ایران و آمریکا دوباره. اوایل بهار سال گذشته بود که مقامات محترم و معمم! دو کشور آمریکا و ایران تصمیم گرفتند هر آنچه که از اختلاف و تعارض منافع که با یکدیگر دارند به کناری گذارند و از روی انسان دوستی و مسلمانی! هم که شده بنشینند پشت یک میز دراز و تنها برای بهتر شدن وضعیت فلک زدگان عراقی گفتگویی صمیمانه بکنند. حالا اگر این گفتگو در آن مسائل نه چندان مهم فی مابین هم موثر افتاد آن دیگر بحثی جداست. عراقی ها داشتند میز دراز را فراهم می کردند که یک دختر خانم سیاه پوست احیانا باکره ناگهان در مجلس نمایندگان ایالات متحده حاضر شد و موضوع را که قرار بود سکرت(آن سوی پرده) باقی بماند فاش کرد. دولتمردان ایرانی نیز از آنجایی که اساسا با نمایان شدن هر چیزی که قبلا پشت پرده بوده است مخالفند ، علارغم قلیان احساسات انسان دوستانه شان با حضور در پای آن میز دراز مخالفت کردند و موضوع را منتفی دانستند. اوضاع به همین منوال بود...
و اما قبل از عرض مطلع کلام از رفقای عزیزی که قلم الکن بنده را مشمول الطاف خود قرار داده و نظرات گرانبهایشان را برای حقیر ثبت کردند بسیار سپاسگذارم. خصوصا از آن برادر خوبم "محمد مهدی" به خاطر یادداشت مبسوط و خواندنیش. و از آنجایی که همه ایشان به شغل شریف وبلاگ نویسی مشغولند باعث مباهات اینجانب می باشد که نام و آدرس وبلاگ های ایشان را در پیوندهای روزانه این بیهوده سخن قرار دهم.
عرض شود که همینطور که داشتم طول خیابان را گز میکردم به این موضوع نیز فکر می کردم که درباره حواشی روزهای اخیر مجلس شورای اسلامی مطلبی در وبلاگ بتایپانم. اندر همین تفکر به سر می بردم تا اینکه به مقصد رسیده و دیدم عده ای از رفقای اهل نظر و خطر در محل مقصد گرد هم آمده و حول حوش خدمات بی شائبه نیروی انتظامی در قبال امنیت شهری به سخن پراکنی مشغولند. یکی از همین دوستان حکایتی را گفت از تعدادی الاغ که گویا الاغ های محترم نیروی انتظامی بوده اند و در یکی از محلات یکی از شهرهای یکی از همین کشورها! به نام مجازات خاطیان از قانون (که در ادامه راجع به این قانون هم عرض خواهم کرد) به عنوان محمل عده ای از جوانان برومند آن محل از سوی نیروی انتظامی مورد استفاده قرار گرفته اند. و البته که آن نیروی محترم تعدادی چوب نیز تهیه نموده و به طرز ماهرانه ای از آستین آن جوانان برومند عبور داده است. و این آینده سازان میهن اسلامیمان را در یک چنین حالتی برای ملت شریف آن محله و محله های دیگر به نمایش گذاشته است. و تازه این یکی از هزاران برنامه جذاب و دیدنی است که از سوی حافظان امنیت جامعه ما طی روزهای اخیر به نمایش درآمده است. اینها را گفتم که گفته باشم "ماخواستیم ماجراهای نیروی انتظامی و آن طرح معروف را رها کنیم و به مجلس بپردازیم اما صد افسوس که خودشان تعمدا دست به سوژه سازی می زنند و خب اوقات گرانقدر اینجانب و عده ای وبلاگ نویس و وبلاگ خوان دیگر را نیز تلف می کنند".
و اما رفقا اولا اینکه شما قضاوت کنید...
بعد از حدود 10 ماه از آخرین یادداشتم توی این وبلاگ یکهویی دوباره تصمیم گرفتم شروع کنم به نوشتن بیهوده سخنانی که در آن روز های 10 ماه پیش به جز خودم و چند نفر رفیق شفیق کسی زحمت خواندنشان را به خودش نمی داد. اما این بار یک جورهایی می خواهم برای بیهوده سخنانم خواننده پیدا کنم که حداقل اشتیاق آنها هم که شده به تنبلی و کمبود همیشگی زمان بچربد و دوباره یکهویی از وبلاگ نویسی صرف نظر نکنم. لذا برای شروع دوباره چند روزی است که فکر می کنم شرح بیهوده مسائل سیاسی و اجتماعی را از کجا شروع کنم که بین این هزاران مسئله موجود بهتر و جذاب تر از حرف های گفته شده دیگران باشد. اما متاسفانه هیچ مسئله ای در کشور ما بهتر و جذاب تر از مسئله دیگری نیست و همه مسائل یا به طور کل تکراری و از مد افتاده اند یا بدون استثنا جذاب و مهیج. بنابراین با گذشتن از کنار داستان راستان سد سیوند و اعتصابات معلمان در روزهای آخر سال 85 یا حکایت اشتیاق نمایندگان ملت برای تطویل مدت مسولیت خطیرشان در مجلس و ... عرض شود که: چند شب پیش در کنار خانواده مشغول تماشای گفتگوی فرمانده محترم نیروی انتظامی با خبر شبکه 2 سیما بودم که در فرمایشات ایشان نکاتی به ذهنم رسید که در عین بیهودگی معروض می دارم.
جناب ایشان از مظاهر جرم و منحصرا برخورد با آن مظاهر می گفت و چه جالب می گفت که...
بعد از شنيدن وقايع اخير آذربايجان و با مرور اتفاقات ماههای اخير کردستان به اين نکته فکر کردم که چه جالب است که در دورانی که غرب احساسات ناسيوناليستی خود را رها کرده و به همگرايی رو آورده مشرق زمين همچنان در خم اول نوعی انحصار قوميتی و جدايی طلبی تقليدی به سر می برد. من نمی خواهم خدای ناکرده به اقوام ایرانی توهین کرده باشم بلکه قصد آن را دارم که ذهن خواننده محترم را به این نکته جلب کنم که ملت ما بیش از صد سال است که به جای آنکه خود فکر کند و بر اساس فکرش عمل کند،تلاش کرده است تا از فکر و اندبشه دیگران با یک عقب ماندگی مضمن پیروی نماید.
ونتیجه اش چیزی نیست جز همین که بعد از سالها از به حاشیه رفتن یک اندیشه در زادگاهش،هنوز در کشور ما عده ای متعصبانه آن پیگیری می کنند.