عنوان وبلاگ احتمالا كنايه از اهميت عرايض بنده است
 ارشک جان بگو یا حسین
سلام

ارشک پسر من است. اولاد است. در تاریخ نوزدهم فروردین ۱۳۸۷ متولد شد و دنیا را برای ما عوض کرد. از وقتی که خدا او را به ما داده، شدم طرفدار پروپا قرص روضه علی اصغر.

چند روز پیش آمد و گفت: بابا برای شهادت آماده شدم. مادرشم نشسته بود. گفتم خب به امید خدا، ایشالا بعد از بابا. مادرش گفت خدا نکنه این چه حرفیه می زنی. گفتم تو چه دعایی می خوای در حقش بکنی از این بهتر. ارشک دید داره بحث بالا میگیره، گفت: نه نه شهادت؛ اونی که می ریم زنجیر می زنیم. بعد مادرش خیالش راحت شد و گفت: آها ایشالا عزیزم با هم می ریم هیأت.

داستان آدمای خوب

گفتم: ارشک جان برای روزای شهادت امام حسین آماده شدی. گفت: آره. گفتم: می دونی امام حسین کی بوده. گفت: آره. گفتم: کی بوده. گفت: آدم خوبی بوده و بعد می ریم زنجیر می زنیم. گفتم: می خوای داستانشو برات تعریف کنم. گفت: آره. گفتم: خب پس بیا بشین اینجا و سرتم بذار اینجا.

من: یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، یه شهری بود که قبلا خیلی قشنگ بود، آدماش خوب بودن، بچه ها رو دوس داشتن، به هم خوبی می کردن، و خلاصه شهر پر از خدا بود.

ارشک: بابا خدا دست داره؟

من: همه دستها مال خداس بابا جون.

ارشک: بابا خدا اسباب بازی هم داره؟

من: بابا همه اسباب بازی ها مال خداست. (دیدم اگه بخوام صبر کنم می خواد تا آخر اموال خدا رو آمار گیری کنه، لذا ادامه دادم) خلاصه یه روز شیطون اومد تو شهر و به مردم گفت شما چرا اینقدر خوبین، چرا اینقدر به هم محبت می کنین. اینطوری که نمیشه، عقب می مونین. چرا همه تون به حرف یه نفر گوش می دین. اصلا این یه نفر رو کی انتخاب کرده. بیاین هر طور که دلتون خواست رفتار کنین. خودتون یکی رو انتخاب کنین تا به حرفتون گوش بده. مردم حرفش رو قبول کردن. باورت میشه بابا حرف شیطون رو قبول کردن و اون کاری رو کردن که اون می خواست.

بعد شهر سیاه شد. کثیف شد. همون آدمایی که خوب بودن، بچه ها رو دوس داشتن، همدیگه رو دوس داشتن، از حیوونا و درختا مواظبت می کردن، شروع کردن به اذیت کردن هم دیگه، بچه ها رو اذیت می کردن، حیوونا رو اذیت می کردن، درختا و گلا رو می شکستن، و خلاصه اون شهر خوب که پر از خدا بود پر شد از بدی.

توی اون شهر یه آقایی بود که به حرف شیطون گوش نداده بود و ادم خوبی بود. خیلی آدم خوبی بود، و از اینکه میدید مردم اینقدر بد شدن، ناراحت بود. اون آقا یه روز اومد، به خانوادش، به بچه هاش و به دوستاش که اونا هم هنوز گول شیطونو نخورده بودن گفت، اینجوری نمیشه. باید یه کاری بکنیم. باید به مردم بگیم که دارن اشتباه می کنن. بگیم که خیلی وقته خدا دیگه بهشون نگاه هم نمیکنه. خیلی وقته که در و دیوار شهر سیاه شده. خیلی وقته که اونا یادشون رفته که شهر یه روزی چقدر قشنگ بود. باید این اوضاع رو درس کنیم.

همینجا ها بودم که موبایلم زنگ زد. گفتم: بابا برو اون گوشیمو بیار. رفت و آورد. از بنگاه معاملات ملکی زنگ زده بودن که چنین و چنان...، بگذریم.

من: ارشک جان کجای قصه بودم.

ارشک: اونجایی که آدم خوبا می خواستن شهر رو تغییر بدن.

من: ای قربونت بره بابا. بله آدم خوبا اومدن تو شهر و شروع کردن با مردم صحبت کردن. که این چه کاریه می کنین. چرا همدیگه رو اذیت می کنین. خدا رو فراموش کردین. مردم یواش یواش داشتن حرفای آدمای خوب رو میشنیدن. که یه هو شیطون خبردار شد. با خودش گفت نباید بذارم این ادمای خوب شهر رو دوباره برگردونن به اون روزای اول. شیطونم دوستاشو جمع کرد و اومدن تو شهر. شروع کردن به داد و فریاد. مردم و تهدید کردن که هرکی به حرف این آدم خوبا گوش بده می کشیمش و هر که از اونا دور بشه با ماس و ما بهش پول میدیم.

هر چی این ادم خوبا می خواستن حرف بزنن. شیطون و دوستاش سر و صدا می کردن تا مردم نتونن صدای اینا رو بشنون. اینقدر این کار رو کردن که آدم خوبا مجبور شدن از شهر بیان بیرون و برن تو یه بیابون بزرگ. یه جایی بین دو تا رودخونه. آخه اونجا خیلی بزرگ بود و شاید شیطون و دوستاش دیگه نمی تونستن مردم رو مجبور کنن که به حرف آدم خوبا گوش ندن. اما شیطون روز به روز بزرگ و بزرگ تر می شد. و دوستاش روز به روز بیشتر می شدن. اونا آدمای خوب رو تو او بیابون محاصره کردن. دورتادورشونو گرفتن و نذاشتن کسی به اونا نزدیک بشه. حتی به آدم خوبا اجازه ندادن که برن برای خودشون آب بیارن.

شیطون و دوستاش به ادم خوبا گفتن بیاین و تسلیم بشین. دیگه با مردم صحبت نکنین و دیگه سعی نکنین شهر رو عوض کنین. اگه این رو بپذیرین ما هم ولتون می کنیم برین خونه هاتون. اما ادم خوبا گفتن ما دیگه دوس نداریم توی اون شهر کثیف زندگی کنیم. ما باید مردم رو تغییر بدیم.

اینطوری شد که شیطون با دوستاش به اونا حمله کردن. آدم خوبا تعدادشون خیلی کم بود. ولی دوستای شیطون زیاد بودن. اونا حمله کردن و همه اون آدمای خوب رو کشتن. حتی بچه های اونا رو هم کشتن. از بین اونا فقط چند نفر زنده موند، که شیطون اونا رو هم اسیر کرد.

ارشک: بابا یعنی همه شونون کشتن؟

من: آره بابا

ارشک: با شمشیر؟

من: آره بابا

ارشک: خون میومد ازشون؟

من: آره عزیزم. حالا می دونی اسم رئیس این آدمای خوب چی بوده.

ارشک: نه

من: اسمش امام حسین بابا جون.

ارشک: امام حسین؟

من: آره عزیزم. حالا بگو یا حسین.

ارشک: یا حسین. بابا یعنی امام حسینم کشتن.

من: آره بابا جون. سرشو از بدنش جدا کردن در حالی که تشنه بود بابا.

ارشک: یعنی آب نخورده بود.

من: بهش آب ندادن بابا. اجازه ندادن آب بخوره. بگو یا حسین.

ارشک: یا حسین

من: نه تنها به خودش آب ندادن به بچه هاشم ندادن، به دوستاشم ندادن. یکی از بچه هاش خیلی از تو کوچیکتر بود ولی بهش رحم نکردن، با تیر زدن تو گلوش، تو اینجاش. ارشک جان بگو یا ابا عبد الله

ارشک: یا ابا عب......

من: یا ابا

ارشک: یا ابا

من: عبد الله

ارشک: عبد الله

من: حالا بگو یا ابا عبد الله

ارشک: یا ابا عبد الله. این یعنی چی.

من: این اسم دیگه امام حسین بابا جون.

ارشک: خب بعدش چی شد

من: خب بعدش مردم که فهمیدن شیطون و دوستاش چه جوری امام حسین و اون ادما خوبی که همراهش بودن رو شهید کردن، فهمیدن که شیطون گولشون زده بوده و خلاصه فهمیدن دیگه.

ارشک: شهید کردن یا کشتن؟

من: آدمای خوب هیچ وقت نمی میرن بابا، شهید میشن. یعنی ما فکر می کنیم مردن، اما اونا نمردن و پیش خدا زندگی می کنن.

ارشک: یعنی هرکی آدم خوبی باشه هیچ وقت نمی میره؟

من: نه نمی میره.

ارشک: منم اگه بچه خوبی باشم نمی میرم؟

من: نه بابا نمی میری.

ارشک: ولی شهید میشم.

من: ایشالا بعد از بابا. ولی به مامان نگو. ناراحت میشه.

ارشک: باشه

من: آره اروای عمت؛ اون ماجرای سوسیس خوردن رو کی رفت به مامان گفت.

ارشک: ای وای، اونو یادم رفت. ولی اینو نمیگم.

من: تا ببینیم.

ارشک: باشه

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عرض شود که به نظرم این اواخر خیلی بچه مثبت شدم. بعد از محرم باید یه کم بریم تو کار نیروی انتظامی، انشاء الله. قرار شده دوباره برای ماهواره ها فکر بشه و برای سوژه های وبلاگ ما هم.

و دیگر اینکه من یک مقاله ای را با آقای دکتر چگنی زاده نوشته بودم، که اخیرا چاپ شده و مقاله خوبی است. کسانی که دکتر چگنی رو می شناسند، می دانند که ایشان خیلی حساسیت دارند به این کار ها و این هم محصول همان حساسیت هایی است که ایشان به خرج دادند. به هر حال کار انجام شده و کار خوبی هم هست، بی تعارف. اگر حمل بر خودپسندی نکنید.

عنوانش "ظرفیت انگاره بین المللی در تولید قدرت نرم" است که در مجله روابط خارجی چاپ شده و از اینجا می توانید دانلود کنید.

|+| نوشته شده توسط یوسف سیفی در شنبه بیست و هفتم آبان 1391  |
 تا آنجا که می شود گرسنه شوید
سلام

مطلع ۱: الحمد الله رب العالمین آمار کامنت ها باز هم روند رو به رشدی داشته و بر اساس پژوهش های یک موسسه بین المللی این وبلاگ به لحاظ شتاب در رشد آمار کامنت ها رتبه اول را در جهان به خود اختصاص داده است. (مدارک این براورد نزد مدیر وبلاگ که خودمان باشیم موجود است)

مطلع ۲: با توجه به آمدن ماه رمضان، ضمن عرض تبریک و تهنیت، مطلب زیر کمی حال و هوای عرفانی دارد که به همین خاطر قبلا از محضر مبارک کلیه دوستان این وری (متشرعین متحجری که نسبت به مسائل عرفانی احساس خوبی ندارند) و کلیه دوستان اون وری (ماتریالیست ها و متجددین مرتجع که اساسا خیلی به متافیزیک اعتقادی ندارند) طلب عفو و بخشش دارم. امیدوارم همه شما را (همان دو گروه مذکور) یک روز درحالی که از یک چرخ گوشت روشن خارج می شوید مشاهده کنم.

و اما بعد اینکه یک سوالی هست که اتفاقا سوال ساده ای است و این را احتمالا مبتکر سوال معروف مرغ و تخم مرغ بعد از آنکه اسلام آورده است مطرح کرده و تا به امروز نیز پاسخ های گوناگونی به آن داده شده است. و آن اینکه: چرا روزه بگیریم؟ یا چرا باید روزه بگیریم؟ خدا چه نیازی به روزه ما دارد؟ آخه آدم مگر خل شده که صبح تا شب به خودش کرسنگی بده؟ و ...

حالا چون ممکن است مطلب بیش از حد بشود بنده به پاسخ های گوناگون این قبیل سوالات کاری ندارم و یک راست می روم سر پاسخ خودم.

ببین عزیز شما تا حالا عاشق شدید؟ نشدید؟ خب اگر هم نشدید می توانید با آنها که شده اند همزاد پنداری کنید.

این چیزی که به او می گویند عشق یک ظواهری دارد. مثل آتش که مثلا حرارت از ظواهر اوست. و اگر حرارت نداشته باشد دیگر آتش نیست. از جمله این ظواهر مهم در عشق که برای او جنبه ذاتی دارد و عشق بدون آن وجود ندارد "رنج" است. اکثر ستون های اصلی خیمه عشق مبتنی به همین رنج استوار می شود. مثلا "هجران" که یک اصل است سبب رنج می شود. "ناز" که برای معشوق واجب است موجب رنج عاشق می شود. و از این دست زیاد است، "تغافل" و "جور" و "غیر" و "غیرت" و ... همه اینها که در یک رابطه عشقی کم و بیش وجود دارند بر درد و رنج عاشق دلالت دارند.

این درد و رنج مثل بقیه درد و رنج ها نیست. آدم در حالت عادی از رنج احتراز می کند و به سوی لذت گرایش دارد. اما در حالت عشقی از رنج استقبال می کند. و می گوید "الهی سینه ای ده آتش افروز". چرا؟ چون این درد و رنج در راستای تمایل انسانی به تخفیف و تحقیر در برابر یک موجود برتر است، درد کشیدن با هدف خشنودی او. و این به حکم فطرت باعث لذت انسان می شود. به انسان آرامش می دهد. لذا این درد و رنج چون برای معشوق است و او برتر پنداشته می شود، فرد عاشق ضمن آنکه رنج می کشد از این رنج کشیدن لذت هم می برد. و به اصطلاح با آن دردی که دارد حال می کند. این را خداییش اگر کمی تأمل کنیم خیلی سخت نیست. همه یک جوری تجربه کرده ایم.

این درد و رنج مراتب مختلف دارد. انواع دارد.

۱- یک وقتی شما عاشق یکی می شوید که او هم عاشق شماست و هیچ بنای ناز و اینها ندارد، اما یک ثالثی این وسط هست، مسئله سازی می کند مثلا یک بابایی (که می شود غیر) دارد که ایشان خیلی عشق و اینها را نمی فهمد و از وصال جلوگیری می کند. و این سبب رنج شما می شود.

۲- یک وقتی دیگر شما باز می روید عاشق می شوید، یارو هم عاشق شماست اما بنای ناز دارد. با دست می کشد با پا پس می زند (که این می شود جور معشوق). و اینگونه هم حال می کند و هم عشق شما را امتحان می  کند. خب این هم یک حالی دارد عجیب!

۳- یک وقتی دیگر معشوق بنای آزار ندارد، فرد ثالثی هم در میان نیست و همه چیز خوب است. شما خودتان چون یک جمال و کمالی در او احساس می کنید و این یک غلیانی در شما ایجاد می کند که می خواهید فدای او بشوید. بعد از ته دل می گویید "الهی قربونت برم من". این باعث می شود شما در این حالت از اینکه در مقابل او (یعنی طوری که او بداند یا ببیند) یک رنجی به خودتان برسانید یا یک کار طاقت فرسایی انجام دهید، لذت ببرید. حتی اگر در فرایند وصال هم تأثیری نداشته باشد.مثلا دیده اید یا شنیده اید بعضی عشاق نام معشوق را با آهن داغ روی بدنشان حک می کنند. یا فلان عارف با پای برهنه در نیستانی سماع کرد و چرخید و چرخید و چرخید و نی ها به پای او و به بدنش فرو می رفتن و او می جهید و باز هم نی ها او را زخمی می کردند تا مرد. و یا حسین بن علی (ع) در کربلا عزیزانش را یکی یکی فرستاد بروند شهید بشوند بعد دست آخر طفل شش ماهه و... و بعد وقتی از زینب کبری پرسیدند چه دیدی گفت "غیر از زیبایی چیزی ندیدم".

این مورد آخر البته آخرین نوع رنج در عشق نیست احتمالا اگر فکر کنیم انواع دیگری هم هست اما همین مقصود ما را می رساند. مقصود ما چیست؟ توضیح دلیل وجوب روزه با یک نگاه سلوکی و دلی که در آن شرعیت قضیه سر جای خودش هست. و اینکه خدا به این روزه نیازی ندارد نیاز مال ماست اگر عاشق باشیم و این که رنج دارد زمینه آن است که حال دارد. رنجش حال می دهد. چون خدا دارد می بیند و این انتهای لذت است. لذت از درد و رنج انتهای لذت است و حجم لذت آن حتی اگر دنیایی باشد و جنبه معنوی نداشته باشد با لذات معمولی قابل مقایسه نیست. بهره مندی از آن یک مستی با خود دارد که وصف ناپذیر است. و من عرض می کنم مختص به انسان هم نیست. موجودات عالم همه این ظرفیت را دارند که از درد لذت ببرند. و خلاصه عالم عجیبی است.

یک فیلم جالبی سالها پیش دیدم بسیار به یاد ماندنی بود. حیف اسمش را فراموش کردم. فیلم باز سازی دوران شوالیه ها بود و این مبارزاتی که داشته اند. که یک نفر می رود این سر میدان و نفر دیگر می روند آن سر میدان و اینها با یک نیزه های بلندی به طرف هم حمله می کنند. این وسط یک شاهزاده خانمی هم بود که از قضا هم زیبا بود و هم مستغنی (معنی اش را خودتان پیدا کنید). همه این جوانان سلحشور می آمدند جلوی بالکنی که این دختر خانوم نشسته بود و با یک رشادتی فریاد می زدند که "به خاطر شما پیروز خواهم شد." او هم با یک بی اعتنایی جذابی تشکر می کرد. تا اینکه نوبت به قهرمان فیلم رسید. طرف آمد و با همان سلحشوری و رشادت فریاد زد: "به خاطر شما شکست خواهم خورد." آقا شاهزاده خانوم رو می گویید، ژست و کلاس و همه اینها را فراموش کرده بود و با دهان باز اجازه مبارزه را صادر کرد. این قهرمان ما از آن سر میدان با اسبش می تاخت به سمت حریف و بعد که به او می رسید به جای اینکه نیزه را پایین بیاورد بالا می برد و نیزه حریف با زره او برخورد می کرد و او پرت می شد روی زمین. چند باری این کار را کرد تا اینکه دیگر شاهزاده خانوم تاب نیاورد و از بالکن پایین آمد و قهرمان را در آغوشش.......... بوبوقققققق.........

خب روزه هم یعنی همین دیگر. یعنی ما برای معشوق غذا نمی خوریم. در میهمانی او تشنه می مانیم. برای او رنج گرسنگی را تحمل می کنیم. و در حالی که گرسنه ایم و تشنه ایم مدح او را می گوییم، ذکر می گوییم. و از اینکه بیش از این نکرده ایم عذر خواهی می کنیم و آنقدر ادامه می دهیم تا انشاءالله یک روز از آن بالکن پایین بیاید و ما را در آغوش بگیرد و ما هم او را. بگوید دیگر کافیست، فهمیدم و ... 

من با یک صبح تا شب غذا نخوردن و حسین (ع) با یک عالمی را سوزاندن خدا را از بالکن می آورد پایین و او را می نشاند در خاک تا با او هم آغوشی کند. خدا هم این کار می کند. قطعا کرده است. حسین (ع) را بغل کرده زخم هایش را زیر دستانش احساس کرده و توی دلش ناگهان یک حالی شده، که حسین جان تو را زخمی کرده اند و من می نگریستم. و تو چقدر خوبی.

روزه تمرین این عشق بازی هاست. سالی یک ماه برای اینکه یادت نرود که تو در اینجایی تا برای خشنودی معبودت، برای شادی او هر کار طاقت فرسایی را انجام دهی و این تنها راه وصول به سعادت است. برای اینکه بدانی "نمی توانم" در کار نیست. عبودیت یعنی اینکه اگر گفت این خنجر را بگیر و خودت را مجروح کن، بگی چشم. اگر خواست تو را شلاق بزند سعی کنی به آنجایی بخورد که درد بیشتری دارد. چون فرض این است که او از این دردی که تو می کشی لذت می برد.

و خلاصه اینکه به قول حافظ:

کمان ابروی ما را گو بزن تیغ              که پیش دست و بازویت بمیرم

مقطع: ببین عزیز جان شما یا فهمیدی من چه گفتم، که خب احتمالا باید حال کرده باشی و مرا از قبل بیشتر دوست داشته باشی. که خب در این صورت برو در قسمت نظرات هر چه می خواهد دل تنگت بگو. یا اینکه نفهمیدی و به همین خاطر حال هم نکردی و الان از من خوشت نمیاد. خواستی بری نظر بدی حواستو جمع کن هرچی بد و بیراه گفتی خودتی. گفتم از الان گفته باشم.

|+| نوشته شده توسط یوسف سیفی در شنبه سی و یکم تیر 1391  |
 درباره اتباع بيگانه
سلام

۱- نمي دانم چرا اين پست هاي آخر اينقدر كامنتشان كم شده و نسبت به اين موضوع شديدا ابراز نگراني مي كنم.

۲- برخي از مطالب را كه قبلا در جاهاي ديگر از بنده منتشر شده بود و قابل دسترس بود و پيدا كردم در قسمت پيوند ها گذاشتم، كه انشاءالله ديدن بفرماييد.

۳- چند وقتي است كه برخوردهاي دولتي و غير دولتي با اتباع بيگانه به ويژه افغانها در كشور افزايش پيدا كرده و مطلب زير فارغ از اينكه اين رفتار ها با كفار حربي هم بعضا خلاف شرع و اخلاق و عقل و شعور و انسانيت و ... است، اجملا قرار است يك مقداري در اين خصوص افاضه كند.

ببينيد رفقا اولا كه ما چون انقلاب كرديم و انقلاب هم اسلامي بوده و اسلام هم تئوري خودش را در موارد مختلف دارد، اين معنايي كه از اتباع بيگانه استنباط مي شود، معناي غلطي است. چراكه اتباع بيگانه در اسلام كفار و غير مسلماناني هستند كه در لواي حكومت اسلامي زندگي نمي كنند و اين از بديهيات است. اين معناي اتباع بيگانه يك معناي مدرن و مبتني بر ناسيوناليسم است كه از ريشه غلط و كاذب است.

ثانيا تازه اگر اين معنا درست هم باشد بخش اعظمي از افغاني ها به استناد تاريخ و فرهنگ و خون و... خيلي هم ايراني اند. يعني اينها اصلا بيگانه نيستند. پيش از اين ايراني بودند بعد از اين هم هستند. حالا يك عده اي از آن طرف دنيا آمده اند و اينها را از وطن خودشان جدا كرده اند كه نمي شود دليل.

ثالثا نه تنها افغانها كه بخش اعظمي از مردم تاجيكستان، تركمنستان، جمهوري آذربايجان، عراق، كشورهاي عربي خليج فارس، پاكستان و حتي هند و تمام كرد هايي در اين دنيا زندگي مي كنند هم ايراني محسوب مي شوند و داراي ميراث مشتركي با ما هستند. يعني پدران ما تا همين چند نسل پيش يكي بوده و الان فرهنگ و آداب و رسوم ما با هم مشترك است. همه نوروز داريم، براي امام حسين يك جور عزاداري مي كنيم، يك جور عروسي مي گيريم، يك جور ختم برگزار مي كنيم و... و بعد همه مولانا را دوست داريم، به فردوسي احترام مي گذاريم، فال حافظ مي گيريم، عاشق هم كه مي شويم مي رويم خمسه نظامي مي خوانيم. حالا شما بيا مرز ببند بگو اينا ايراني اند اينا نيستند، خب شما خيلي اشتباه مي كني. مرز شما به درد خودتان مي خورد.

رابعا يك چيزي هست به نام قدرت نرم كه اين بخشي از قدرت يك كشور در نظام بين الملل است. خلاصه اش مي شود اينكه هرچه شما را در دنيا بيشتر دوست داشته باشند شما قدرت بيشتري داريد. مثلا آمريكا قدرت نرم دارد چون جذاب است و همه دوست دارند بروند در لاس وگاس زندگي كنند. این ناشی از این است که آمريكا مي آيد خودش را مي كشد، هزار قر و اطوار در مي آورد، ميلياردها دلار خرج مي كند تا مثلا فيلم و كتاب و... توليد كند تا ما ببینیم و بخوانيم و با او فرهنگ مشترك پيدا كنيم تا بعد آنها را دوست داشته باشيم و بتوانيم درك متقابل پيدا كنيم تا آنها قدرت نرمشان بيشتر شود. خب عزيز جان ما خرج نكرديم، حواسمان هم نبوده اما با اين همه آدم در كشورهاي مختلف فرهنگ مشترك داريم. آنها ما را دوست دارند، خودشان را ايراني مي دانند، در جنگ ما شركت مي كنند و دشمن ما را دشمن خودشان مي دانند. بعد ما بياييم سر پا وايسيم و از بالا تا پايين اين نعمت خدا دادي را ...

خب مسئولين محترم بياييد يه كم عقلتان را به كار بيندازيد، عقل هم چيز خوبي است. هم پول خوب است هم قدرت خوب است هم پست خوب است، همه اينها خوب است. عقل هم خوب است آدم داشته باشد. ما اين همه طلبه افغان داريم، اين همه دانشجوي افغان كه قرار است بروند در كشورشان كار كنند. كشور را اداره كنند. فلان افغاني كه اينجا درس خوانده و اين تبعيض منزجر كننده شما را مي بيند، پس فردا مي رود در افغانستات وكيل مي شود وزير مي شود و بعد مي رود بغل آمريكايي ها و شما هي فكر مي كنيد كه چرا اينطور شد؟

فارغ از اینها من سر همان حرف اولم هستم. افغانی ها مسلمانند، مومنند، خیلی هاشان مقلد آقا هستند. اينها برادران ما هستند. ما نسبت به اينها وظيفه داريم كه هيچ، اگر يه كم هم محاسبه كنيم به نفعمان است. شما اگر مي خواهيد افغاني ها را اخراج كنيد بايد بياييد من را هم اخراج كنيد چون منم افغاني ام به همان اعتباري كه آنها ايراني اند. ببينيد چه كار مسخره و بي بنيادي داريد مي كنيد.

در پايان لازم است با توجه به روزهاي اخير و زحماتي كه نيروي انتظامي دارد مي كشد، به شدت از كليه خودرو هاي ون مستقر در چهاراه ها و ميادين، بقيه ماشين هاي محترم پليس، دماي محترم هوا، عكاساني كه با ون ها همكاري مي كنند، سايت هايي كه عكس آنها را منتشر مي كنند، همه آنهايي كه اين مناظر را تماشا مي كنند و كلا كليه دست اندركاران فرهنگ كشور، سپاسگذاري كنم، لطف عالي مستدام.

|+| نوشته شده توسط یوسف سیفی در جمعه بیست و ششم خرداد 1391  |
 ولادت علي يعني چه؟
سلام

علي الحساب روز سيزده رجب را كه روز تجسم خداي متعال در زمين است، به شما تبريك عرض مي كنم.

اين دو بيتي را هم تقديم مي كنم به ذات اقدس الاهي كه گفته اند:

گویند که امروز عید مولود علی است

من در عجبم که این سخن گفته کیست

امروز اگر علی ز مادر زاده ست

پس آیه لم یلد و لم یولد چیست؟

سخن از علي (ع) در هر جايي كه آمده است، توأم با يك رازآلودگي است. يعني كلام پيرامون علي به طور مشخص نمي تواند اظهار وجود كند. مثلا مي گوييم پيامبر (ص) در فلان تاريخ به دنيا آمد و همه ديدند كه او متولد شد و در فلان تاريخ به نبوت مبعوث شد و همه دعوت او را شنيدند و در فلان تاريخ از دنيا رفت و همه ديدند كه امير المؤمنين او را به خاك سپرد. و قبائل مختلف آمدند و بر پيكر او نماز خواندند. خدا به او گفت كه به مردم بگو كه انا بشر مثلكم. و كسي به او نگفت ما عرفناك حق معرفتك.

اين يعني سخن مشخص، يعني پيامبر (ص) معلم اول و آخر و اين وجود نازينين كه تا ابد مثل او نخواهد آمد كه محب جان اين عالم است، يك انسان بوده است كه مبعوث شده و تا نزد خدا رفته است. حالا آنجا در نزد خدا چه شده و آيا در آنجا ديگر پيامبري بوده يا نه؟ اين يك بحث ديگر است.

اما در مورد علي موضوع فرق مي كند، كسي تولد او را نديده و او از كعبه به همراه مادرش خارج شده است. در هنگام بارداري، صداي مردانه اي با فاطمه بنت اسد (س) سخن مي گفته كه خود او مي گويد صداي فرزندش بوده است. پيامبر در معراج از آن سوي پرده صداي علي را شنيده كه با او سخن گفته است. ابن عربي نقل مي كند كه پيامبر در معراج، آنگاه كه تنها شد و جبرئيل ديگر نيامد، احساس كرد كسي او را تعقيب مي كند. برگشت و ديد علي است. گفت: تو با مني؟ و علي پاسخ داد: من هميشه با توام، با انبياء قبل از تو در خفا بودم و با تو در آشكار.

پيامبر به علي گفت: اگر آنچه مي دانم درباره تو بگويم مردم خاك پايت را براي تبرك بر مي دارند. و به او گفت: ما عرفناك حق معرفتك. همه ديده اند كه از باب اژدها در مسجد كوفه مار غول پيكري آمده و با علي سخن گفته است. و در ماجراهايي مانند ماجراي رودخانه خروشان همه ديده اند كه عوارض طبيعي به اذن علي متحول مي شوند.

و همه نديدند كه علي از دنيا رفت و او را به خاك سپردند.

و از اين دست حرف ها زياد است. متن تبريك بالا را احتياطا عرض كردم كه خداي نا كرده كسر شأن او نباشد.

عليرضا افتخاري در آلبوم اخيرش شعر معروف من غلام قمرم را خوانده و بسيار هم زيباست. چندي پيش يك روز صبح داشتم در اتوبان يادگار رانندگي مي كردم كه افتخاري شروع كرد به خواندن اين شعر، در همان حال و هواي خودم ديدم كه اين عجب وصف علي است. و دقيق هم هست. خدا مولوي را رحمت كند. لذا اگر گيرتان آمد گوش كنيد و اگر هم نه كه متن شعر را همينجا مي گذارم. اما قبل از آن چون از مولوي گفتم، يك دو بيتي دارد كه عجيب است، اين را بخوانيد و بعد هم غزل زيباي غلام قمر:

در دایره وجود موجود علی است

اندر دو جهان مقصد و مقصود علی است

گر خانه اعتقاد ویران نشدی

من فاش بگفتمی که معبود علی است

 

غلام قمر

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

 

پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

 

ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

 

آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم

 

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت

 

سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد

 

در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد

 

که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است

 

گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد

 

گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال

 

خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست

 

گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

يا علي

|+| نوشته شده توسط یوسف سیفی در دوشنبه پانزدهم خرداد 1391  |
 همه آمدند در خانه علي (ع)
سلام

قبلا از همه دوستاني كه پيش از اين قبول زحمت كردند و تشريف آوردند و احيانا كامنتي گذاشتند، تشكر مي كنم. چه آنها كه موافق من اند و چه آنها كه مخالف اند.

سال گذشته فاطميه را با شريعتي برگزار كرديم و امثال خدا خواست تا براي جايي (كه شايد احيانا به دستان برسد) مطلبي با موضوع فاطميه بنويسم، كه نوشتم و امسال محتوي فاطميه بيهوده سخن، شده است همين يادداشتي كه حد اقل به لحاظ حجم با رويه مرسوم اينجا متفاوت است.

اما اگر بخوانيد بد نيست.

به هر حال حتي اگر به ادامه مطلب هم نرفتيد، گمان كنم خواندن همين چند خط زير هم بد نباشد.

مردم گروه گروه مي آمدند تا در تشييع دختر پيامبر شركت كنند. انگار همين ديروز بود كه گروه گروه آمده بودند در خانه علي براي بيعت گرفتن. اينبار دست هايشان خالي بود، اما آن روز احتمالا يكي جوب دستش بوده و يكي خار، آتش درست كنند. اما امروز ديگر كسي فرمان آتش نداده است، آتش لازم نيست، آن صدايي كه مي خواستند ديگر نباشد، خاموش شده است. علي (ع) ابوذر را فرستاد كه به مردم بگويد، پراكنده شوند، خاكسپاري دختر پيغمبر به تعويق افتاده است. وبعد از آنكه همه رفتند، علي (ع) فاطمه (س) را با همان پنج نفري كه باقي مانده بودند و احتمالا برخي ديگر كه حضورشان منعي نداشت، به خاك سپرد و سطح قبر را با زمين يكسان كرد و چند قبر ديگر هم در بقيع درست كرد براي فردايي كه حسن (ع) مي آيد و بابا را در مسجد خبر مي كند كه آمده اند و مي خواهند نبش قبر كنند. مي گويند ما بايد بر جسد دختر رسول خدا نماز بخوانيم...


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط یوسف سیفی در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391  |
 شرايط هميشه حساس
سلام

رفقا دقت كنن اينكه الان و بعد از چند ماه دارم آپ ميشم نشان از اهميت موضوع دارد. و اس ام اسي كه يكي دوستان برام فرستاد و باعث و باني به روز شدن بيهوده سخن شد كه از ايشان كمال و جمال تشكر را دارم.

متن اس ام اس: ارسالي "هيچ دقت كرده ايد كه ۳۲ سال است در شرايط حساس كنوني به سر مي بريم!"

منظور اين آقا اين است كه چرا هميشه در مواقعي مثل انتخابات، صدا و سيما و مقامات و ... از شرايط حساس كنوني و لزوم مشاركت مردم و حضور در صحنه صحبت مي كنند. و نتيجه گيري ايشون هم احتمالا اين هست كه چون همه اين ۳۲ سال اين شرايط حساس بوده است پس بنابر اين شرايط حساس كشك است و صرفا براي ترغيب مردم به رأي دادن استفاده شده است.

حقير اينطور فكر نمي كنم به شرح زير:

ببين آقا جان ما يك نظام بين الملل داريم كه مدت هاست تحت سيطره قدرت هاي بزرگ بوده و هست و بزرگ اين قدرت ها هم ايالات متحده آمريكاست. اين ساختار را بنده و كساني كه مرا دوست دارند "نظام سلطه" مي گوييم.

اين نظام سلطه مانند هر نظام ديگري يك سري بايد و نبايد دارد كه شما به عنوان يك كشور اگر بخواهي بدون درد سر در اين نظام زندگي كني بايد اين موازين را رعايت كني. كه حد اقل آن اين است كه بپذيري اسرائيل يك كشور مشروع است، بپذيري دين نبايد در عرصه اجتماع حضور داشته باشد، بپذيري آمريكا خيلي كشور خوب و مهرباني است كه همه انسانها را دوست دارد، بپذيري كه تو چون عقب مانده تر هستي بايد وقتي مي خواهي حركتي بكني اول با دوستان سلطه گر مشورت بكني، بپذيري كه نظام بازار آزاد بي كم و كاست چيز بسيار خدا پسندانه اي است، بپذيري كه مثلا انقلابيون بحرين يا نيروهاي حزب ا... لبنان آدم هاي وحشي و جنايت كاري هستند و بپذيري...

خب عزيزم چون جمهوري اسلامي از ابتدا هم يواشكي و هم علني گفته كه اينها را نمي پذيرد لذا ۳۲ سال است كه اين نظام محترم سلطه مي خواهد ما را بخورد. كه تا حالا به حمد ا... از دستش بر نيامده.

اينكه از دستش بر نيامده به معني نيست كه نمي خواهد. مي خواهد خوبش هم مي خواهد و اگر حضرت عالي كمي به دور برت نگاه كني مي فهمي كه ايران امروز اگر يك ذره حواسش پرت شود چگونه توسط اين قول ۷۰۰ سر بلعيده مي شود.

لذا شرايط حساس كنوني حالا حالاها ادامه دارد و انتخابات جزء همان حواس جمعي هاي ضروري است. كه بايد مورد توجه باشد.

بنا بر اين با توجه به شرايط حساس كنوني و همچنين اوضاع نيروهاي سياسي در داخل كشور، همه رفقاي عزيز وبلاگي و غير وبلاگي را به مشاركت در انتخابات ۱۲/۱۲ دعوت مي كنم.

خود حقير احتمالا و به شرط حيات به ليست جبهه متحد اصولگرايان (حالا با يه كمي تغييرات) رأي خواهم داد.

يا علي

|+| نوشته شده توسط یوسف سیفی در چهارشنبه دهم اسفند 1390  |
 آورين آورين كوچولوي مهربون
سلام

فكرش را بكن، طرف با شكم گندش، نشسته روبروي من و در حالي كه مي دونه، حالم از اين دست تظاهر كردنها به گناه به هم مي خوره و مي دونه كه بعد از حرفش بايد يك عكس العمل حسابي نشون بدم تا خودش و هفت جد و آبادش ارشاد بشن، شروع مي كنه به اظهار فضل كه: "رفته بوديم نمايشگاه قرآن سمينار كه با يه بدبختي يه آب سرد كن فعال پيدا كرديم و حسابي آب خورديم و بعدش رفتيم توي سالن كه يه وقت تشنمون نشه و وسط روز ماه رمضوني آب گيرمون نياد." منم همينطوري نگاش كردم و معلوم بود كه منتظره تا عصباني بشم و چارتا ليچار بارش كنم. ولي بر خلاف هميشه خيلي آروم برگشتم گفتم: "آورين آورين موش بخورتت كوچولو، تو خيابون جيشت بگيره چه غلطي مي كني." آقا كلي از اين سوپر واكنش خودم خوشم اومد و حال كردم، هنوزم كه هنوزه بوي دماغ سوختش قابل بررسي و توجه مخاطبين محترمه.

چهار راه جنت آباد ايستاده بودم پشت چراغ قرمز كه يكهو دود سيگار جوونك داخل ماشين بغلي توجهم رو جلب كرد، پك ميزد و انگار نه انگار كه شرط انسانيت داشتن يك جو شعور اجتماعيه كه تو رو ملزم مي كنه به اقتضائات محيط اطرافت احترام بذاري. شيشه رو كشيدم پايين و با نار احتي گفتم: "آقا... آقا ماه روضونه ها" و بعد اشاره كردم به سيگارش. سرش رو برگردوند و با يه لبخند منتظر فحش، بهم گفت بله حق با شماست، و حالا منتظر بود كه من هم عصبانيتم چند برابر بشه و بين اون همه آدم چارتا ليچار بارش كنم كه ياد بگيره از اين به بعد حرمت خانواده خودش رو اقلا نگه داره. اما نه ... منم لبخند زدم و شروع كردم به دست زدن كه: "آورين آورين معلومه كه شما از يك خانواده سطح بالا هستيد و بسيار داراي فرهنگ و شعور اجتماعي بسيار مترقي مي باشيد. احسنت به تربيتتون... احسنت... و بعد چراغ سبز شد و نمي دونم دماغ و ته و خلاصه اندام هاي حساس اون جوونك الان در چه شرايطيه.

بنده از همينجا دست اون پدر و مادرايي كه بچه هاشون در سن سي و چند سالگي نمي تونن جيششونو  توي خيابون نگه دارن، و اگر چه گواهينامه گرفتن اما هنوز براي روزه گرفتن يا رعايت حال جامعه به سن بلوغ نرسيدن، صميمانه مي فشارم و اميدوارم اين كچولوهاي مهربون راه پدر و مادرهاشون رو در آينده ادامه بدن و نيروي محترم انتظامي هم همچنان به گشت ارشاد و جمع آوري ماهواره ها ادامه بده و دولت محترم هم بتونه تعطيلات عيد فطر رو افزايش بده و آقاي لاريجاني همچنان در انتخابات مداخله كنه و جبهه پايداري وحدت خودش رو با ۷+۸ حفظ كنه و تونل توحيد برداشته بشه و روزنامه ايران همچنان با قدرت به كار خودش ادامه بده و آقاي عاملي لاريجاني هر هفته در جمع مسئولان عالي قضايي سخنراني كنه و من وبلاگ بنويسم و شما بخونين و ...

|+| نوشته شده توسط یوسف سیفی در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390  |
 بخوان و برای اسلام گریه کن
... دختر بچه را از دست مادرش گرفت و درب کشویی ماشین را هول داد که بسته شود. دخترک اول بهت زده شده بود و بعد یک هو زد زیر گریه. پرتابش کردند توی بقل مادر بزرگش که اونم اشک توی چشماش جمع شده بود و هی می گفت خانوم توروخدا رحمت به این بچه بیاد ... همینجا تاکسی می گیرم میریم خونه ... مردم هم که همین طور رد می شدند و نگاه می کردند و زیر لب یک چیزی می گفتند که احتمالا بیان احساس من بود.

خب آخه من هم آنجا بودم، چون آنجا نه فلسطین اشغالی بود و نه بحرین انقلابی، آنجا میدان هفت تیر خودمان بود، ساعت ۱۸.۳۰ بعد از ظهر روز چهارشنبه دیروز، و من از سر بد شانسی چون یک بستی قیفی خریده بودم و مشغول تناول آن بودم و احتمالا توی شلوغی ایستگاه خوردنش سخت می شد، اجبارا بیرون درب ایستگاه مترو ایستادم تا بستنی تمام شود و ...

بستنی کوفتمان شد، فکرش را بکن دو تا قل چماق ایستاده اند و دو تا هم خانم قل چماق و یک خودروی ون، که این روزها ترجیح می دهم تاکسیش را هم سوار نشوم. و اینها همگی پلیسند تا من و شما احساس آرامش و امنیتمان خدای نکرده مختل نشود. و از همه بدتر این مظلومیت اسلام است که هر کس هر خریتی بلد است بکند، به نام آن می کند.

مادر بزرگ، هی بچه را بالا و پایین می انداخت که شاید ساکت شود و هی به قل چماق ها می گفت "آخر این بچه مادرش را می خواهد، توروخدا ... همین الان تاکسی می گیرم می برمش خونه... "

حالم از بستنی به هم خود و از خودم که عین ماست آنجا ایستاده بودم و قبل از آن کلی برای خودم تخیل کرده بودم که مثلا اگر دستم به بحرین برسد چه رشادت ها که در راه دین خدا نمی کنم و الان کنار من چه مظالمی که به دین خدا نمی کردند و من عین ماست ایستاده بودم... بستنی را پرت کردم توی جوب (نه سطل آشغال) و سرم را پایین انداختم و رفتم داخل ایستگاه و هی آن مادر بزرگ را تصور می کردم که سعی می کرد بچه دخترش را که قل چماق ها داخل آن ون کذایی زندانی کرده بودند، ساکت کند.

|+| نوشته شده توسط یوسف سیفی در پنجشنبه ششم مرداد 1390  |
 نيروي انتظامي تشكر، تشكر!!!!!!!...
سلام

حسابي خلاصه كردم كه بخوانيد

بالاخره قسمت شد رفتيم اين فيلم جرم را ديديم، فيلم خوبي بود. دوستان پايانامه را از دست ندهند كه هفته آخر اكرانش هست و تحريم هم هست. ضمنا قبلا اينجانب هرگونه ارتباط با جريان انحرافي در دولت و شخص حضرت عجل را تكذيب كرده و حرف خودم را مي زنم قربتا الي ا...

امروز يكي از دوستان از چند كوچه آنطرف تر زنگ زده بود -  كاري داشت، شنيدم آن طرف تلفن سر وصداست - سوال كردم - گفت توي كوچه است و اين سر و صداي فحش هاي خانم هاي محله است - به برادران محترم و عزيز و جان بركف نيروي انتظامي كه مشغول جمع آوري ماهواره ها از پشت بام ها هستند - ضمنا شما هم اگر از اين جرثومه فساد را در خانه داريد بهتر است چند صباحي ديش مبارك را در انباري پنهان كرده تا آب ها از آسياب بيافتد.

گشت ارشاد هم كه به حمدا... راه افتاده و كاملا مقتدرانه سوژه سازي مي كند كه حيف از كمبود وقت و اين پايانامه لعنتي كه هي كش مي آيد. و الا كلي مي گفتم مي خنديديد. آدم وقتي اين ون هاي محترم را مي بيند قند توي دلش آب مي شود كه برود داخلش را ببيند چه خبر است. واقعا دستتان درد نكند كه قانون عزيز و نازنين ما را اجرا مي كنيد و اگر شما نبوديد و اين قانون نبود چقدر مي توانستيم به پيشرفت و توسعه اسلام در جامعه اميدوار باشيم.

حجاب مي خواهيد بياييد ايران يك سري به تهران بزنيد، خيابان وليعصر، ام القري اسلامي همينجاست. حضرات يك وقتي كميته داشتند بعد هم كه آن را نداشتند خودشان كه بودند، گشت ضربت راه مي انداختند، كسي هم مثل من جرات حرف زدن نداشت. آخرش شد ايني كه مي بينيد... قانون الكي، اجراي الكي، پليس الكي، اسلام الكي، و كلا مملكت اسلامي، حكومت اسلامي، جامعه اسلامي، .... تحقق پيدا كرد و حالا با اين قرتي بازي ها قرار است احيا شود!

بنده حرف زياد مي زنم اما اينجا را كوتاه مي كنم به اينكه آقا جان، برادر جان، عزيز دل، گوگولي و مگولي،   اگر احيانا دولت فرانسه با منع حجاب توانست به اسلام ضربه بزند و يا از آن بالا تر همين رضاخان قلدر خودمان با كشف حجاب اسلام را در اين مملكت نابود كرد و اگر در طول اين سالها آمريكايي ها در عراق و افغانستان توانستند غلطي بكنند و اگر برلوسكوني با آن همه دختر جوان رابطه برقرار نكرده بود و اگر جناب عالي بعد اينكه از اينجا رفتي ريشت را سه تيغه نكردي و اگر آن آقازاده از لندن برگردد و اگر ... شما و دار و دسته تان مي توانيد با اين رفتار هاي قشنگ، جامعه اسلامي درست كنيد و ما با خيال راحت در خيابان وليعصر به اتفاق خانواده قدم مي زنيم و پارك مي رويم و فالوده مي خوريم.

نمي دانم، حماقت هم حدي دارد، گور باباي جريان انحرافي، من نگران اسلامي هستم كه تو با شعور از سر بدبختي و بي كسي و بيچارگي، تجلي آن شده اي.

به هر حال چه نيروي محترم و آنهايي كه براي آن تعيين تكليف مي كنند و چه آنهايي كه براي آن كف مي زنند، بدانند كه اگر كسي به اسلام سيلي زده است نفر اول آنها هستند. بترسيد از خشم خدا، بترسيد از گناهي كه مي كنيد، بترسيد از فرد- تلويزيون را روشن كنيد، آيينه عبرت است. در هميشه روي يك پاشنه نمي چرخد.

ضمن عرض خسته نباشيد خدمت دوستان و خوانندگان مشتاق، مي خواستم درباره تبعيت از ولي امر، كه اين روزها ژست بعضي برادران مخلص و انقلابي شده است و همچنين حضرت آقاي مجمع تشخيص مصلحت نظام و كيف كوك مبارك صحبت كنم، كه مجال بحث نيست و انشاء ا... در فرصتي ديگر.

|+| نوشته شده توسط یوسف سیفی در سه شنبه هفتم تیر 1390  |
 اینها فقط گنداب سرمایه داری را به هم می زنند
سلام

تصور کنید که در کنار یک مرداب زیبا نشسته اید و در اطرافتان درختان زیادی با سبزه ها و گل های وحشی به صورت انبوه وجود دارد و خلاصه منظره بسیار زیبایی است. نسیم خنکی می وزد و شما یک تکه کیک از داخل سبد کنار دستتان بر می دارید و می خواهید آن را گاز بزنید. از دور صدای یک قایق موتوری می آید و شما خودتان را آماده می کنید که برای سر نشینان قایق دست تکان دهید. قایق از جلوی شما رد می شود در حالی که تنها یک راننده دارد و او هم به شما نگاه نمی کند. موج آب ناشی از حرکت پره های موتور قایق نظر شما را جلب می کند. و ناگهان بوی تعفن آب راکد مرداب از حفره های بینی تان وارد می شود و احساس می کنید که مغزتان فشرده شده است. تکه کیک را داخل سبد می اندازید و ... 

این بوی تعفن مردابی زیباست که پره های موتور قایق، تنها آن را برملا کرده است.

اخیرا موضوع درآمد های خیلی زیاد در کشور مجددا مطرح شده است و هر که از راه می رسد بر خود لازم می داند که در باره قرار داد یک میلیاردی محمد رضا گلزار و دیگر هنرمندان عزیز و ورزشکاران گرانقدر پهلوان منش و ... اظهار نظری از روی کرامت و بزرگی و دلسوزی و بی توجهی به دنیا و دنیویان نموده، این اعمال شنیع که خارج از سقف تعیین شده رخ می دهد را تقبیح کند. مانند آنچه در برنامه نود دیشب و میان فردوسی پور و ژنرال گذشت. در آنجا پس از مدت ها جولان دادن حضرت آقای مجری در باره قرارداد فوتبالیان محترم، برادر قله نویی طی یک اقدام انقلابی و شهادت طلبانه و ایثارگرانه و مشتی بر دهان استکبار کوبانه، خطاب به فردوسی پور،پرسید که آقا جان شما خودت چقدر از این رسانه ملی می گیری که می آیی اینجا و برنامه اجرا می کنی؟ سوالی که بدون پاسخ در حدود ساعت ۱.۳۰ در حوالی ولیعصر شمال، رها شد. (فردوسی پور درباره حقوق فیلمبداران صحبت کرد)

الغرض اینکه می بینید یکی برای یک سال ۷۰۰ میلیون پول می گیرد و یکی که خیلی زحمتش با این آقا فرقی ندارد! تازه ایشان دکتر هم هستند و تازه توانسته اند هیات علمی یک دانشگاه پایتختی هم بشوند و تازه آدم انقلابی و مسلمان و ولایی هم هستند و ... دیگر هم هستند، حقوق ۲۰ سالشان به ۷۰۰ ملیون نمی رسد؛ متعلق به گندی است که از منش کثیف سرمایه داری بلند می شود. و هیچ ربطی هم فردوسی پور، هدیه تهرانی، علی کریمی، پوریا پورسرخ و بنده حقیر، ندارد. ماجرا این است که این حضرات هر از چند گاهی آبش را به هم می زنند و بویش را در می آورند. بوی بی عدالتی مستتر در منظره زیبا و دلفریب کاپیتالیسم.

اینکه می گویند اگر برای قرارداد های ورزشی و سینمایی سقف بگذاریم نمی شود، سقف نگذاریم نمی شود، اصلا تعطیلش کنیم نمی شود، پول ملی را خذف کنیم نمی شود، تلویزیون چرا دقیقه ای پول خون پدرش را می گیرد و تبلیغ پخش می کند؟، اصلا همین بلاگفا به چه حقی اینهمه پول در می آورد؟، و این حرف ها و همه متناقض و همه متضاد از محل تمسک ما به سرمایه داری برای زندگی کردن است و تا چنین است چنین خواهد بود.

|+| نوشته شده توسط یوسف سیفی در سه شنبه دهم خرداد 1390  |
 
 
بالا